تبلیغات
تپش ثانیه ها - روزنوشت

شارژ ایرانسل

فال حافظ

تپش ثانیه هامو با تو قسمت میکنم

شنبه 31 تیر 1391

روزنوشت



سلااااااااااام
یه سلام گرم و دوستانه به خوانندگان وبلاگ ماچهارتا
خوبین؟ خوشین؟ سلامتین ؟ خوش میگذره؟ دنیا به کامه؟
چه میکنین با گرمای تابستون؟
گفتم حیفه این روز به یاد موندنیمو تو وبلاگمون ثبت نکنم
.
.
.
روزی رو که گذشت خیلی دوست داشتم
بعد دو سال اولین روزه ی بدون دردسرمو گرفتم
وااااااای باورم نمیشه خدا روشکر با اینکه تو شرایط سختیم معدم دیگه اذیتم نمیکنه 
تازه روزه تو ماه شعبان که خیلیم دوستش دارم
با اینکه روزه بودم آشپزیم کردم 
استامبولی و ماکارونی درست کردم برا نهار 
دلم برا آشپزیم تنگ شده بود
کلی حال داد
بعدشم یه بارون خفنی بارید که نگو
رفتم پشت بوم و زیر بارون حسااااابی خیس شدم
واااااای اگه بدونین چه رنگین کمون نازی تشکیل شده بود تو آسمون
از این سر آسمون تا اون سر آسمون
خیـــــــلی خکشل بود
کلیم عکس ازش گرفتم که تو اولین فرصت میزارمشون براتون
وای آبجی جونمم خونه ی ما بود و این عالیــــــــ بود
آخر شب هم من و مامانم و زن داداشم سوار ماشین خواهرم شدیم که بریم خونه پسرداییم که دیروز بابا شده
تو راه یه تصادف خفن کردیم که مقصر طرف مقابل بود و خدا روشکر کسی چیزیش نشد و من معتقدم بلا رو صدقه ی قبل راه افتادن مامان ازمون دور کرد
منم اون وسط کلی قلدر بازی دراوردم 
آخه طرف که دید راننده خانمه اومد واسه شاخ و شونه کشی من قبل همه پیاده شدم و بعدم زن داداشم 
طرف تا دهنشو باز کرد همچین جوابشو دادیم که نگو 
آخه طرف بدون راهنما با سرعت از فرعی پیچیده جلو ماشین زده ماشینو داغون کرده خودمونم که سکته کردیم بعد اومده میخواد همه چیو بندازه گردن ما
کلی آدم جمع شده بود دورمون همه هم از ما طرفداری میکردن
خدا خیرشون بده بعضیاشون خیلی مرد بودن یکیشون راننده آژانس بود و از خود ما بیشتر حرص میخورد یکیشونم یه آقای موتوری بود که تا دید زن داداشم خیلی ترسیده سوار موتورش شد و بعد پنج دقیقه با یه بطری آب برگشت
به عنوان شاهد وایساده بودن که خودمون ازشون خواهش کردیم برن چون معلوم بود عجله داشتن یکیشون شمارشو داد و یکیشونم رفت و بعد یه مدت دوباره برگشت که اگه لازم باشه کمکی کنه که دید دیگه پلیس داره جریمه ی طرفو مینویسه
اصلا باورتون نمیشه چه تصادفی بود و صداش چطوری پیچید تو خیابون
خلاصه زنگ زدیم پلیس و از اون طرفم که مدارک خونه جا مونده بود زنگ زدیم بابا آوردشون 
صبح قراره خسارت رو پرداخت کنه 
بعدش که خواهرم یکمی پکر بود و برادرم که تو خونه نگران بود خیلی پکرتر من کلی مزه ریختم و کلی بهم خندیدن 
بالاخره باید یه جایی به یه دردی بخورم دیگه